Mercy

آخرین روزی که خونه مجردی مانی بودم...

يكشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۰۲ ب.ظ
مانی توی شهر محل کارش خونه مجردی داره . قراره منم به زودی برای زندگی برم پیشش . ولی فعلا در حد مسافرت دوبار پیشش رفتم . دیروز برگشتم . جمعه روز آخری بود که پیش هم بودیم و دلم میخواست باهم یه عالمه وقت بگذرونیم و بریم اینور و اونور . منتها باخبر شدیم فرزام،برادر مانی که یکسال ازش کوچیکتره اسباب کشی داره . و خب فرزام و ملیکا(خانومش) کسایی بودن که از قبل از عقدمون تا بعدش بارها و بارها توی سختیهامون کمکمون کرده بودن . برای همین جفتمون راضی بودیم که بریم اونجا . من که کمکی نمیتونستم بکنم . وسایل خیلی سنگین بودن و در توان من نبود .

ولی وقتی مانی و داداشش و پدرملیکا وسایلارو جابجا میکردن ، من یه بادبزن گرفته بودم دستم و بادشون میزدم . آخرش بابای ملیکا به مانی گفت"میبینی تو رو خدا ؟ خانوم من غر میزنه ، خانوم تو باد میزنه !" . کلی خندیده بودم از این حرفش . احساس میکنم توی فامیل مانی اینا خیلی توی چشم قرار گرفته باشیم . بخاطر نوع خاص رابطمون . مانی همیشه از ازدواج فراری بود و اینو کل فامیل میدونستن . هروقت بهش میگفتن ازدواج کن ، شدیدا مخالفت میکرد و با شوخی و خنده صحبتو عوض میکرد . حتی گاهی میگفت مگه عقلم کمه ازدواج چیه و اینا ! همین قضیه باعث شد وقتی توی جمع فامیلاش قرار گرفتم ، هربار که مهمونی میرفتیم و آدمای جدیدی از فامیلش رو ملاقات میکردم ، برمیگشتن به مانی میگفت "خانومته ؟! قبلا چی میگفتی درمورد ازدواج ؟!" .

خب این برام حس جالبی داره . اینکه بدونی شوهرت اصلا دلش نمیخواسته ازدواج کنه ، ولی الان نه تنها با تو ازدواج کرده ، بلکه انقدر هواتو داره که همه بهش میگن زن ذلیل ! خخخ . اوایل خیلی بهم سخت گذشت . البته الانم هنوز اوایله ! ولی منظورم روزهاییه که تازه وارد خونواده شده بودم . خونواده ی من اصلا و ابدا اهل مهمونی و رفت و آمد نبودن و همیشه خونمون توی سکوت و آرامش بود ، برای همین خیلی برام سخت بود ببینم چپ و راست یه عالمه آدم میان جایی که ما هستیم و تازه همشونم منو زیر ذره بین گرفتن یا میخوان باهام ارتباط برقرار کنن .

مانی همیشه حواسش بهم بود و مهربون بود باهام . اما پیش میومد توی جمع اگه کنار من جا نباشه بره جای دیگه بشینه ، کاری پیش بیاد بلند شه بره . یا با فامیلاش مشغول صحبت بشه . و من توی جمع ، دور از اون بمونم . من کلا آدم لوس و وابسته ای هستم اینو قبول دارم . ولی خب توی این مورد فکر میکنم کمی تا قسمتی حق داشتم . همه برام غریبه بودن و هیچ حرف مشترکی هم با کسی نداشتم . خیلی سختم بود . البته همون زمان هم با ملیکا و مهدیس(خانوم بزرگترین برادر مانی) صمیمی شده بودم ، ولی خب میخواستم فقط شوهرم کنارم باشه اون لحظات .

یبار به مانی گفتم که من خیلی اذیت میشم توی جمعهاتون . با لوس بازیهای دخترونه که دل هر مردی رو میبره بهش گفتم منو تنها نذاره توی جمع . گفتم دلم میخواد اصلا بیست و چهار ساعت فقط پیش من باشه ! گفت چشم و واقعا از اون به بعد انقدر پیشم بود که دیگه سوژه شده بودیم توی فامیل ، مثلا یسری فرزام میخواست با مانی بره جایی و به کمک مانی احتیاج داشت . مانی اومد پیشم بهم گفت "خانومم برم کمک فرزام ؟ تنهاست ، گناه داره ." منم یکم لب و لوچمو آویزون کردم(جدی نبود،مظلوم نمایی بود درواقع) ، فرزامم وایساده بود داشت نگاهمون میکرد . آخرش فرزام گفت "بابا نمیدزدمش میارمش!" . بعدم خدافظی کردیم و رفتن . وقتی برگشتن فرزام بهم میگه "بیا ! صحیح و سالم ! دیدی ندزدیدمش ؟" :)))

داشتم میگفتم از اسباب کشی جمعه . فرزام نسبتا آدم عصبی ای هست و خیلی حرص میخوره . اون روز هم هوا شدیدا گرم بود و خیلی زیاد کار داشتن . از طرف دیگه بابای ملیکا هم اومده بود کمک که شدیدا توی شرایط بحرانی روی اعصاب میره با توجه به چیزی که من دیدم ، و هی استرس میده که زود باش زود باش ! و اصلا و ابدا هم به حرف کسی گوش نمیده . قلبشم اخیرا عمل کرده بود و خب نباید خیلی فشار میاورد به خودش . خلاصه سر همین جریانات فرزام خیلی عصبی شده بود و هی سر ملیکا غر میزد که بابات حرف گوش نمیده . یا هی متلک مینداخت که "حالا فهمیدم به کی رفتی که اصلا حرف گوش نمیدی" .

آخرش یهو ملیکایی که خیلی خیلی زیاد صبور و خوش اخلاقه قاطی کرد ، صداشو برد بالا گفت "خب چیکار کنم ؟! بندازش بیرون !" بعد فرزام یه لحظه جا خورد . برگشت گفت "من بخاطر خودش دارم میگم نه بخاطر خودم !" . خلاصه دعواشون بیشتر شد فرزام میگفت من از دیروز دارم جون میکنم دو شبه نخوابیدم و اینا . بعد ملیکا گفت نه اینکه من از صبح نشستم اینجا و مرسی هم داره منو باد میزنه ؟!

این وسط من داشتم میمردم و فوق العاده معذب بودم از اینکه اینا دارن اینشکلی باهم بحث میکنن و منم اونجا حضور دارم ! میخواستم فقط یجوری فرار کنم ولی نمیدونستم کجا برم ! آخرش رفتم بیرون توی پارکینگ که خب خیلی نزدیک به خونه بود . مانی اینا هی میومدن و میرفتن و فرزام و ملیکا نشسته بودن بحث میکردن . هروقت بقیه میومدن اینا ساکت میشدن ، من میرفتم داخل پیششون . وقتی بقیه میرفتن دوباره شروع میشد . و باز من معذب میشدم و میومدم بیرون ! خخخخ

آخرش یه سری توی کوچه من و فرزام و ملیکا داشتیم میرفتیم و مانی هم با اسبابا بود و همراه ما نبود . باز دوباره این دو تا شروع کردن به بحث . من توی دلم داشتم فکر میکردم الان دیگه دعوا نکنید توروخدا وسط خیابون که نمیتونم جای دیگه برم ! خخخخ . خلاصه اون روز تا شب درگیر بودیم . فقط غروب رفتیم خونه خوابیدیم . شب میخواستیم من و مانی بریم بیرون که ملیکا و فرزام اصرار کردن اونا هم بیان . که باز سر همین یک ساعت دیگه هم دیر شد و نزدیک آخرای شب بود . رفتیم بیرون پیتزا خوردیم و خیلی خوش گذشت . درسته اونجوری که میخواستم نشد روز آخرمون ، ولی خب لازم بود از یچیزایی بگذرم اون روز و شرایط اینطوری شد دیگه . اشکالی نداشت . ازینکه کسایی که دوسشون داشتیم و همیشه کمکمون بودن رو تنها نذاشتیم خوشحال بودم...
۹۵/۰۳/۰۹
Mercy

نظرات  (۱)

۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۳ بابا لنگ دراز
تموم شد؟
ادامه نداره؟
راستش فوق العاده واسم عجیب بود!فکر نمیکردم اینجوری هم بشه ازدواج کرد«البته شما فکر کنم عقد کردید».
ان شاءالله خوشبخت و شاد زندگی کنید.تو سختی ها پشت هم باشید و مایه ی آرامش هم.
خدا هم جاری باشه تو زندگیتون.
پاسخ:
ادامه داره