Mercy

آشنایی من و همسرم(4)

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ق.ظ
وقتی مانی اینا رفتن ، احساس عجیبی داشتم . یجور ناباوری و شوک ! نمیدونستم حسم چیه . در کمال تعجب حتی نمیدونستم جوابم چیه ! بعد از خواستگاری رسمی انگار تازه همه چی برام جدی شد و فهمیدم دارم چیکار میکنم . نمیگم حتما آدم مسئولیت پذیری بودم همیشه ، اما آدمی بودم که فکر پذیرفتن مسئولیت ، همیشه برام دغدغه ی بزرگی بوده و میترسیدم ازینکار . همیشه وقتی یه کاری رو به عهده میگرفتم که مطمئن بودم میتونم تا تهش برم و از عهد ش بربیام !

پیامی به مانی ندادم . مدت کوتاهی از رفتنشون گذشته بود که خودش پیام داد و پرسید "نظر خونوادت چی بود ؟!" . به شوخی گفتم "بابام از حمید خیلی خوشش اومد ، مامانمم از فرزام(آخه فرزام چهره بانمکی داره)،از مامان و باباتم خیلی زیاد خوششون اومد،مخصوصا مامانم از مامانت،ولی هیچکس از تو خوشش نیومد ! خخخخ" . بعد من پرسیدم ، گفت "همه گفتن بنظر دختر خوب و مهربونی میاد ، و گفت مامانم خیلی از مامانت خوشش اومد ." بعدشم گفت که بنظر مامانش من خیلی خجالتی بودم ! خخخ

از بعد از خواستگاری مدام توی فکر بودم . به اینکه چه جوابی باید بدم ؟! چیکار باید بکنم ؟! دو سه شب گریه کردم فقط . باورم نمیشد وقتی عشق اولم ، کسی که با تمام وجود دوسش داشتم اومده باشه خواستگاریم ، موقع جواب دادن حالم این باشه ! کاملا آشفته و بهم ریخته بودم و خیلی زیاد میترسیدم از اینکه چی میشه ؟ آیا ما مناسب هم هستیم ؟ آیا خوشبخت میشیم ؟ آیا اصلا تواناییش رو داریم ؟ من سنم کم نیست ؟! زود نیست ؟(خب من بیست سالمه و مانی بیست و هشت سال) نکنه پشیمون بشم وقتی سختیهای زندگی مشترک رو ببینم ؟ آخه من خیلی کم با مامان بابام بودم ، من قدرشونو به اندازه کافی ندونستم ، نباید دیرتر ازدواج کنم تا بیشتر باهاشون وقت بگذرونم ؟! چجوری میخوام از پسش بر بیام و و و...

یادمه یکی با یکی از دوستام حرف زدم ، ازدواج کرده بود . توی دوران عقد بود . ازش پرسیدم تو هم وقتی میخواستی ازدواج کنی ناراحت بودی یا میترسیدی ؟ گفت "نه من خیلی خوشحال بودم چون دلم روشن بود !" و از این حرفها ! خب بنظرم خیلی جوک گفت و خیلی رویایی به زندگی مشترک نگاه میکرد ! من قبول دارم که نگاه من هم به زندگی مشترک یه نگاه افراطی بود . حقیقت اینه زندگی مشترک پر از شیرینیه و در کنارش پر از سختی ! بعلاوه ی اینکه وقتی واردش شدی دیگه نمیتونی بگی من نمیخوام ! چون مسئولیت فوق العاده سنگینیه و فقط خودت نیستی که باید بهش اهمیت بدی ! نه تنها یک آدم دیگه رو وارد زندگیت کردی ، بلکه کلی آدم دیگه هم هستن که سرنوشت و زندگی ما براشون مهمه ! یعنی خونواده هامون ! اگه ما شونه خالی کنیم و بد بشیم ، اونا هم آسیب میبینن . پس خیلی مسئولیتمون سنگینه .

اونوقت چطور کسی که قراره وارد این جریان بشه باید فقط و فقط خوشحال و خندان باشه و اصلا حتی یه ذره نگران آینده نباشه ؟!؟!؟! بنظر من نباید مثل سیندرلا به زندگی نگاه کرد ! داستان که نیست ! حقیقته ! حقیقت هم گاهی تلخه گاهی شیرین ! باید مراقب بود و یه مقدار استرس و ترس کاملا طبیعیه ! حتی از حرفهای دیگه ی اون دوستم هم فهمیدم که خیلی بچگانه داره به زندگی نگاه میکنه . به من میگه "دوسش داری ؟ دوسِت داره ؟ پس دیگه تمومه !" . خب این حرفه آخه ؟! من خودم عاشق شدم و با عشق ازدواج کردم ، ولی تا آخرین لحظه هم داشتم از عقلم کمک میگرفتم و مدام ارزیابی میکردم کار درست چی میتونه باشه ! مانی هم دقیقا همینطور ! میخوام بگم من و مانی آدمهای فارغی نبودیم که طرف بیاد به ما بگه شما از عشق نمیفهمین که اینجوری دارین صحبت میکنین ! نه ما هم کاملا عاشق بودیم ! ولی عشق صرف واسه زندگی مشترک کافی نیست ! باید یسری چیزا باشه ! باید ! تا وقتی شرایط سخت شد و توی تنگنا قرار گرفتیم دلمون به اون چیزا خوش باشه !

یادمه یه شب(بعد از عقد و همین دفعه قبل که رفتم خونه خودش) دیروقت بود و مانی هم کم خوابی شدید داشت . انقدری که چشماش شده بود کاسه ی خون . باید حموم هم میرفت . قبل ازینکه بره اومد بغلم کرد ، بغض شدیدی داشتم بخاطر حس غربت و دلتنگی . دوری از خونوادم خیلی آزارم میداد . مانی هم صبح تا شب سرکار بود و شبا دیروقت میرسید خونه . من همش تنها بودم . وقتی بغلم کرد اشک توی چشمام جمع شد . منو که از خودش جدا کرد چشمامو دید . یه عالمه قربون صدقه م رفت ، نوازشم کرد ، مهربونی کرد ، میگفت "الهی من فدات بشم ، چی شده خانومم ؟" منم فقط گریه م بیشتر میشد و اشک میریختم . اونم با صبوری تمام نوازشم میکرد و توی بغلش فشارم میداد . نمیگفت گریه نکن ! نمیگفت کار دارم باید برم ! غر نمیزد ! فقط نوازشم میکرد و هربار که به هق هق میفتادم میگفت "جانم خانومم..." . خیلی اصرار میکرد و میپرسید "چی خانوممو اذیت کرده ؟ بهم بگو عزیز دلم..." منم عین این نینی کوچولوها با لب و لوچه آویزون هی سر تکون میدادم به نشونه ی "نمیگم..."

انقدر بی صدا اشک ریختم و نگفتم چمه که خودش شروع کرد به حدس زدن . گفت "بخاطر جهیزیه ناراحتی؟" . سرمو تکون دادم که "نه" . گفت "از اینجا خسته شدی ؟" . با بغض گفتم "از چیش یعنی ؟" . گفت"از اینکه دوری" . سرمو تکون دادم که یعنی "آره" . گفت "الهی من فدات بشم" و محکم بغلم کرد . انقدر نوازش و مهربونی کرد تا یکم آروم شدم . تمام مدت عذاب وجدان داشتم که مانی کم خوابی داره و کلی هم کار داره ، ولی من اینجا دارم اینشکلی وقتشو میگیرم ! فکر کنم یکی دو ساعتی گریه کردم کاملا ! هی وسطش میگفتم "برو" . اونم نمیرفت . تا آروم ِ آروم نشدم هیچ جا نرفت .

خب من توی این شرایط عشق صرف که بدردم نمیخورد ! درسته اینا همه ش عشق بود ! ولی اگه مانی مرد صبوری نبود ، اگر مرد خوش اخلاقی نبود ، اگر درک و شعورش بالا نبود ، آیا ممکن بود این عکس العمل رو نسبت به گریه های من نشون بده ؟! شاید خسته میشد و غر میزد ! شاید میگفت این لوس بازیها چیه در میاری ؟! خب من فکر میکنم عشق کافی نیست ! اعتقاد شدید دارم که عشق فوق العاده لازمه برای زندگی مشترک ! خودم بدون عشق هیچوقت نمیتونستم ازدواج کنم با اونهمه ترسی که داشتم ! ولی داشتن یسری ویژگی هایی که مد نظر ماست هم لازمه ! اگه شوهر من این آدم نبود با این ویژگی های اخلاقی و شخصیتی ، من یه روز هم نمیتونستم دووم بیارم... زندگی مشترک خودش چیز سختیه ، حالا درد دوری و غربت رو هم بهش اضافه کن... من و مانی پنجاه درصد تصمیممون رو عشق تشکیل میداد ، پنجاه درصد دیگه رو منطق...

(ادامه داره)
۹۵/۰۳/۱۰
Mercy

نظرات  (۱)

۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۱ بابا لنگ دراز
: ]